تبليغاتX
شکیب

خانه ات آباد، خانه ات کجاست؟

 

سالهاست چشم هایم تمام تابوت هایی که آورده اند، مرور کرده اند،

 

اما هنوز نام آشنایت را ندیده ام.

 

غرق شوق دیدارم.

 

 غرق دلتنگی.

 

نگاه کن که سالهاست گل های شمعدانیم به پائیز می رسند، اما نشانی

 

 از خانه ات ندارم.

 

هنوز هیچ کس آمدنت را خبر نیاورده!

 

 از آن روز که در افق کوچه غروب کردی، در انتظار طلوعت، چشم دوخته ام

 

 به امتداد آن .

 

 هنوز در میان گلزار شهدا جای تو خالی است و من دلخوشم به همین

 

قبرهای کوچک.

 

 به همین قبرهای بی نام! 

       

 به عکسی که از تو مانده!

 

به نامه ای که بارها و بارها خوانده ام.

 

قناعت عاشقانه ای کرده ام !؟ شاید آرام بگیرم.

 

این روزها همه جا حرف توست.

 

حرف پدر،

 

 روز پدر.

 

و من به رسم همین چند سالی که گذشت، آمده ام کنار همرزمان تو،

 

با بچه هایشان.

 

کنار همسفرانت. سبد سبد نیلوفر و یاس آورده ام!   

      

اما ، اما کجا بنشینم؟

 

 من به همین قبرهای کوچک دلخوشم، بیا کنار همان قبر بی نام،زیر درخت

 

 کاج بلندی که سایه انداخته برآن، من آنجا نشسته ام!

 

 بیا شمع دلم را روشن کن. می دانم که می آیی.

 

 نسیمی که عطر بهار می دهد، بوزد،

 

 یعنی تو آمده ای،کنارم نشسته ای. . .

 

 به چشم هایم خیره شدی تا به زبان عشق با هم بگوئیم، تو از خانۀ

 

بهشتیت و من از روزگار زمینیم.

 

نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 22:27 توسط شیما | |

ببخش اگر که ماندنم به درازا کشیده است.

 

قسم به حرمت اشک، دست من نبود این تردید ناگزیر.

 

خواستم بگویم خداحافظ، دیدم تکراری ترین حرف من و تو ست.

 

حتی روزهایی که می شد غرق سلام بود، باز هم خداحافظ .

 

 گله ای نیست!

 

می دانم  این نوشتن ها یم همه بیراهه رفتن است.

 

تقلایی کودکانه برای هیچ .

 

اما این ذره ذره دور شدن،قدم به قدم فاصله گرفتن،جان به لب می رساند .

 

 اما نه،. . .شیرین است برتقدیری که خدا دوست دارد سر نهادن.

 

زیبا به پایان رسیدن. . .!

 

مرا آنگونه که بودم، نشناختی.

 

و تو را آنگونه که باید، نشناختم.

 

فصل کوچ رسیده است،روزهاست،می دانم،و باور کوچ دشوار می نماید.

 

میدانم که لبخند می زنی،وقتی حرف رفتن می زنم و باز دوباره برمیگردم،

 

به سرزمینی که سرزمین من نیست.

 

و تو سرد و گاهی کمی مهربان، نگاه عاقلانه ای به من می کنی و من خود

 

می دانم آنچه را باید.

 

این تفاهم شاعرانه ای است بر رفتن و نماندن .

 

حرف هایم همه تکراری است و آن که باید بشنود همیشه شنواست.

 

و خود گفته است که نزدیک است به ما، نزدیک تر از رگ گردن.

 

نوشته شده در شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 22:55 توسط شیما | |

شانه ات را گم کرده ام!

 

وشاید خودم را!

 

روزها ست بین من تا من فاصله افتاده است.

 

قد بکش در حریم خلوت من.

 

بگذار آرامش چشم هایت دلشوره هایم را ازمن بگیرد.

 

راستی که چقدر تو پرستیدنی هستی و من بی وفا.

 

انگار دیوار کشیده اند دور تا دور وجودم، دلم نمی خواهد، کسی را

 

ببینم و با کسی حرف بزنم.

 

تنها تو به من گوش کن، که اگر تو نباشی، از این آوار از من به جا مانده

 

خاکستری می ماند و بس.

 

تو به من گوش کن، که خسته ام از این همه بیهوده گویی، بیهوده نوشتن.

 

بگذار باران ببارد، تا به اجابت دعایم دلخوش باشم .

 

 می دانم روزی تمام می شود، تمام دلشوره هایم. . .!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 21:3 توسط شیما | |

خدا بهار هدیه می دهد به اهل زمین، حتی به آنان که چون زمستانند.

 

ونمی دانم ما به خدا چه هدیه می دهیم، تا به حال خوب فکر کرده اید؟!

 

خدایی که در آسمان و زمین هر لحظه با ماست. کنار ماست و اگر نبود،

 

هر آئینه بیم آن می رفت تا درعمق تنهایی سرنگون شویم وقتی کسی نه

 

دردمان را می فهمد، نه حرفهایمان را.

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 18:37 توسط شیما | |
چند شاخه گل سفید،میان کاغذی سفید،با ربانی. . . آن هم سفید.

 

لبخند زد. خوشحال بود؟ نمی دانست!!!

 

قدم هایش گاهی آرام بود وگاهی تند! باران می بارید.

 

انعکاس تردیدش را، می شد از میان دستهایش که می لرزید،حس کرد،

 

و شوقی آشنا در چشم هایش، که مه آلودی جاده را رج می زد.

 

تنها همین یک فرصت باقی مانده بود و آن همه حرف که می خواست بگوید.

 

خداکندزمان تنها همین چندنفس دیگر را با او مدارا کند،تا از بهاری که تنفس

 

کرده بود، از باغی که تصوّر کرده بود، سخن بگوید.

 

دل تنگ بود و بارانی . . .!

 

خوشحال بود و ابری . . .!

 

کسی حالش را نمی فهمید، حتی او که بیشتر از همه دیده بود، نه!

 

می شناخت، دلهره هایش را. . .

 

روزها گذشته است. . .

 

کسی نمی داند او چه حال غریبی دارد وقتی حالا گلهای سفیدش راپژمرده

 

می بیند،گوشه پنجره ی اتاقش که بازهم باز می شودبه سمت آسمان.

 

گلهای سفید سهم دستهای خودش بود. . . 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 23:15 توسط شیما | |

بعد از آن روز. . .

 

من به نماز باران تو اقتدا کردم تا چشمه ای زلال در من روئید. . .!

 

به تاوان آن نماز که در وادی عشق، میان آسمان چشم های تو خواندم،

 

تقدیر من اشک شد و آن اشک مرکب قلمی که می نویسد و در این میان

 

نمی دانی چگونه عروج می کنم.

 

فردا هم روز خداست و همیشه راه آسمان باز است . . .

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 18:54 توسط شیما | |

 

بوی سیب می داد، عطر گندم زار. . . شاید، هم نه! من این طور می دیدم!

 

                      بوی پائیز می داد، عطر دلتنگی. . . !

 

او نه من را می شناخت، نه خویش را . . .!

 

اما پرواز را به من آموخت و اشک را.

 

 نوشتن را و سکوت را .

 

دعا و . . .! دعا و بارن را. . . وقتی به اجابت می رسی.

 

او به من تمام رنگ های رنگین کمان را آموخت، و به من فهماند، رنگین

 

کمان با تمام زیبائیش پل مطمئنی نیست برای عبور.

 

و گاه سهم کسی از تمام بدیهای دنیا تنها یک قطره است و بس.

 

نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 18:13 توسط شیما | |

 

تو تا کربلا دیگر فاصله ای نداشتی، ما غرق در برافراشتن پرچم تو، دیدیم که

 

زخم تازه ای بر پیشانی غیرتمان افتاده است و غزه در تاب و تبی سوزناک،

 

مبتلابه کرب و بلا است.

 

آعوذ باالله، من الکرب و بلا.

 

 اهل عالم اینک به تماشا نشسته اند.

 

 در قربانگاه غزه حاجیان جا مانده از حجی که گذشت، احرام خون بستند و

 

خون از گلو گاه امت سلام فواره می زند.

 

تو حجّت را نیمه تمام رها کردی، تا فریاد آزادگی بر خواب اهل دنیا

 

سر دهی. شاید از بیغوله های ترسناک وازدگی و کسالت که دین در آن به

 

نمازی و روزه ای رخوت آلود منتهی می شود، معنا دارد کسی گوش جان

 

 بگشاید و رستگار شود.

 

ندای هل من ناصر تو آن روز در سنگ هایی که روبه رویت قدعلم کرده ند، 

 

رخنه ای نکرد، اما پس از آن غروب که تو از گودی قتلگاه بر عالم طلوعی

 

دوباره کردی، روزها همه عاشورا است و هر جا که فریاد مظلومی بر آیدکربلا

 

و غزه کربلای عصر ماست.

 

آنجا که در کرانۀ  آب کودکان با خون سیراب میشوند و مادران گوشۀ گهواره

 

های خالی، حنای خون به سر می گیرند.

 

منای عظیمی که از پس آن خورشید مقاومت و آزادگی بر آسمان کرۀ ارض

 

طلوع می کند و با تمام اشک هایی که از غیرتی حسینی از  چشم ها نازل

 

می شود ،نقش شوم اشغالگری از چهره ی زخم خورده،امامصمم فلسطین

 

شسته می شود و در این زیبایی محض  فتحی قریب رخ می دهد.

 

و ما باید بدانیم که کجای این عرصۀ امتحان ایستاده ایم. . .!

 

نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت 17:55 توسط شیما | |

 

باز بوی تو می آید............

 

 

 آتش در خرمن عشق افتاده است و اهل عالم به تماشای قربانگاهی

 

 

نشسته اند که اینک از کربلا تا غزه وسیع شده است.

 

 

         راه تو خون می طلبد، مرد کیست؟                 عشق جنون می طلبد، مرد کیست؟

 

 

نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 16:30 توسط شیما | |
 

این آسمان به پروازش می ارزید، مثل رنگین کمان بود، پلی به سمت بالا. . .!

 

 

خدایا!

 

 

تو به من یاد دادی، روی پای خود بیایستم.

 

 

 این اشک های آخر، تطهیر شاعرانه ای بود، که رخوتی نداشت.

 

 

 لحظۀ بریدن بود، و معصومانه در زیر نقل های سفیدی که برسرم ریختی پر

 

 

واکردم.

 

 

 نمی دانم چرا این خاک آنقدر دامن گیر بود و نمی دانم چرا اینگونه کرد!

 

 

من که روزها پیش به سهم خود قانع شده بودم!

 

 

دیگر تمام شده بود برایم، قصه ای بود،  که تنها در گوشۀ کوچکی از  قلبم 

 

 

شیرینی هایش را یادگاری کرده بودم، و تلخی هایش را قلم گرفته بودم!

 

 

دیگر تمام شده بود ...................

 

 

 این تلنگر ناگهان ترک انداخت روی نقاشی روشنی که از او  کشیده بودم، 

 

 

سایه روشن هایش را سیاه قلم زدم و او را تازه شناختم!

 

 

اما چقدر دیر. . .!

 

 

گله ای نیست!

 

نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت 14:20 توسط شیما | |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir