تبليغاتX
شکیب
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست×گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

وقتی کسی می میرد، ستاره اش از آسمان افول می کند و جای خالیش تا ابد در آسمان می ماند، و اینگونه است که بین ستاره ها فاصله افتاده است!

فاصله!

همان دور بودن ناگزیر، تقدیر نوشته شده، همان رفتن و نماندن، قصه ای که باید، زندگی کرد!

زندگی، دلشورۀ تکراری یک درد، دردی که به وقوع می پیوندد و غمی که زخم  می اندازد روی پیشانی دلت، رنج می کشی از بغضی که نمی شکند، حرفی که نمی توانی بگویی، فریادی که حنجره ات را می آزارد، اما میان این همه بلوا و هیاهو هیچ کس با تو آشنا نیست. غریب مانده ای، بین آدمهایی که با تو بیگانه اند، خسته ای و دلت شانۀ  آشنایی می طلبد،

اما . . .

اما مگر نه اینکه حیات را با رنج در هم آمیخته اند،پس چه غم، از غمی که سهم ماست، معنای بودن ما! تا رسیدن به کوچه های خیس آسمان، آسمان، آنجا که دیگر رفتنی نیست، دلشوره ای نیست، بهانه ای نیست، دلی نمی شکند و خورشید کسی در غروب نمی ماند.

غروب، ابتدای یلدای آسمان وقت مهمانی ستاره ها برای سلام به آنهایی که فرسنگ ها از ما دورند، دور دور.

و گاه می نویسی، بی آنکه بدانی چرا؟ می گویی، بی آنکه حرف دلت را گفته باشی . . .!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 20:42  توسط شیما   | 

نقطه سر خط!

شاید آغاز، شاید هم پایان!

نقطه.

دیکته ات تمام شد . . .  وای! چقدر غلط داری!

این خط خطی ها چیست؟ این جای اشک ها! باز هم حواست نبود؟!

سادگی کردی، وقت دیکته نوشتن، دلت را برد، آواز گنجشکی که برای دلش می خواند. تو بگو ، با این همه غلط نمره ات را چند بدهم، خوب است؟

این همه نقطه گذاشتی جای کلمه ! مگر دنیا ندارد آن کلمه ای که تو با آن حرف بزنی؟ یا نه! نقطه همان بغض های نهفته اند؟ حرف های نگفته ؟ همان دلتنگی های بی ثمر؟ همان . . . تو بگو نقطه یعنی چه؟. . . شاید یعنی سکوت؟ یعنی که حرفی باقی نمانده؟!

اما نه ، گمان نمی کنم. تو چشم هایت دیوان قطوری است، از یک بودن ، یک رفتن!

راستی، یادمان رفت، دیکته ات را تک گرفتی ، رد شدی، نمره ات را می گذارم جای حواس پرتی دلت!جای . . .  نمی دانم!

شاید اگر دوباره، این بار زیبا بنویسی، نه خط خطی کنی . نه این همه نقطه بگذاری. یک راست حرف دلت را بزن یا عالم بهم می ریزد، یا تو به آنچه می خواهی می رسی.

نقطه سر خط

پایان!

دیگر سر خط معنا ندارد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 11:24  توسط شیما   | 

صحن دلت را آب و جارویی بزن، گلدانهای شمعدانی بغضت را کنار حوض کوچک چشم هایت بگذار، آسمان امروز صاف و آفتابی است.

بگذار روی احساست نور بتابد، تا تو انعکاس روشنی شوی از تمام آنچه بر دلت مانده است.چه سخت و دشوار می نماید، اما دیگر باید ممکن شود.

 می گویند برای رسیدن ناگزیر باید بروی، اما هیچگاه نشِنیدم برای فراموش کردن کدامین نسخه را پیچیده اند.

صحن دلت را آب و جارویی بزن، شمع های نذریت را بردار، امروز آسمان خدا آبی است، بیا دانه دانه روشنشان کنیم، راستی، خدا دارد نگاهمان می کند، داستانت را زیر لب زمزمه کن. وسیع قلب مسافری می داند آنچه را باید بداند و تو مانند او لبالبی از نگفته هایی که او نمی داند و می دانی که نخواهد دانست، که تو هرگز حتی به آنها اشارتی نکرده ای. اما بیا به همین نم نم کوتاه قناعت کن، زمین که تر می شود، و بوی عطر خاک باران خورده عطر دلتنگی ات َمی شود و تو باید تا ابد با این همه دلتنگی انس بگیری و دیگر لب از لب وا نکنی و این چه تفسیر شاعرانه ای است، از درد، و چه تعبیر منصفانه ای از خیال! و این همان راهی است که سالها عابرانی خسته از دیروزها رفته ا ند و گاه صعود کرده اند و گاه جان سپرده اند و این دو از زیبایی لبریزند.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 21:41  توسط شیما   | 

نمی دانم، چرا خرداد همیشه غم دارد! یک غم مبهم، انگار چیزی روحت را می خراشد و جام چشم هایت پر می شود از قطره قطرۀ روحت و باران می گیرد، و بازهم این بغض، جاودانه می ماند! و من سالهاست که نمی دانم چرا؟

گاهی وقتی کسی را از دست می دهیم، تازه می فهمیم، که بودنش چه طعم شیرینی داشت. وقتی کسی را زیر خروارها خاک پنهان می کنیم، تازه یادمان می افتد که زخم هایی در دلش پنهان بود، و ما می توانستیم مرهم کوچکی باشیم، اما دریغ کردیم! و نمی دانم که مرگ چرا این همه تلخ است!

گاهی که دیگر دیر می شود، دلمان آن قدر تنگ می شود، که دوست داریم کسی را از میان تمام لحظه های دیروز بیرون بکشیم، روبه رویش بنشینیم و کمی دوستانه حرف بزنیم، جای جَدلهای کودکانه. کمی مهربانانه چشم بهم بدوزیم، جای دزدیدن نگاه، و کمی لبخند هدیه دهیم، جای زخم زبان.

و گاهی مرگ آنقدر زود گریبان انسان را می گیرد، که تنها افسوس می ماند و دیگر هیچ، و تازه می فهمیم که دنیا با همۀ بزرگیش جای کوچکی است، با همۀ زیبائیش جای دلبستگی نیست، که دلبستگیهایش همه درد می شود، برای پیکر خسته ات و روح متلاطمت. مگر آن راهی را برویم که خدا در آسمانی کتاب مقدسش فرمود و چه زیبا منزلی آنگاه در انتظار آمدن ماست. . .!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 23:20  توسط شیما   | 

(ای پرستوی خوبی! ای پرستوی سفر کردۀ من، کی می دونه جز من و تو، تویِ این دنیایِ تاریک و سرد، شقایق مردنی نیست، شقایق رفتنی نیست.) چه کسی می داند، پشت این زخم نهان، یک سبد عشق نهان کرده دلم، بغض دارد سخنم،حرف نا گفته فراوان دارم، از دروغی که نگاهت هر روز، با کمی خنده نثارم می کرد. چه کسی می داند، گاه یک غزل از عمر قلم می کاهد، شاعری در پس یک بیت غزل می میرد، باغچه می شود مدفن یک جوجه کبوتر، که کمی پیش، گربه ای بال و پرش را بوئید. چه کسی می داند، حال فوّ اره درآن لحظه که از اوج فرو می آید، چه غم انگیز و دلش طوفانی است. چه کسی می داند، ساده بودن، مثل باران، تا ابد زیبایی است.

  چه کسی می داند؟؟؟ 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 17:15  توسط شیما   | 

مدینه را چه می شود که دیگر طاقت عطر یاس ندارد. چه می رود بر اهل زمین، که چشم هایشان یارای دیدن طلعت منوّری که از نسل رسول خوبیهاست را ندارد.

 چه می رود بر اهل زمین!

امشب، خداوند اراده فرمود، تا سفیر مهربانیش، به تاوان نا اهلی اهل مدینه و بی وفائیشان به عهدی که در غدیر خم بسته بودند با خدا، رجعت آسمانیش را آغاز کند، و چه بد مردمانی می شوند، آن هنگام که دیگر جانهایشان هنگام شنیدن مناجات فاطمه، سنگین و رخوت آلود تاب نیاورده، از او می خواهند یا شب به دعا برخیزد یا روز را برگزیند!

و این چنین گاه دنیا تمام زشتیهایش را نشان می دهد و آن زمان دنیا پرستانی که حریصانه به آن چنگ زده اند، دین را زیر بار بی دینیشان له می کنند و آنچنان درهّ های سقوط را طی می کنند، که شعله می افروزند، کنار درب خانه ای که معبری است به سمت ماسوا و نمی دانند که خداوند چگونه عذابشان خواهد کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 21:4  توسط شیما   | 

دست هایت را باز کن ، بگذار ستاره بکارم میان آن. سپیده که سر بزند، دیگر این مهتاب تا ابد خسوف خواهد کرد. آخرین جرعه از عطر شب بو ها را سر بکش، میان دشت های وسیع نرگس با من قدم بزن، بگذار عاشقانه ترین سلام سهم من باشد، و شیرین ترین بدرود سهم تو. . . بیا همین یک بار، حرفهای زلال بزنیم، اعجاز کن میان این همه اندوه .

قصد قربت می کند ربنای شور انگیز دلم، تا میان سرزمین آفتاب، که امام رئوف، آیینه دار مهربانی خداست، دعای چشم هایم اجابت شود، و اکسیر مرهم بی پایاینش، زخم روزهای رفته را التیام بخشد. می خواهد باران ببارد، آسمان دلش گرفته است، می خواهم دست هایم را میان پنجره هایی که باز می شوند به سمت بهشت، گره کنم، تا میان آن همه سوز که از آن همه دل بلند می شود، سردی آهم بلوای تازه ای به پا کند، تا پشت دیوارهای زمخت و سر به فلک کشیدۀ درد، باغچه ای بسازم، که آفتابگردانش قد می کشد، اوج می گیرد، میان شهامت آفتاب، وقتی که می تابد، سخاوت ابرها، وقتی که می بارند، و حقیقت رنج، وقتی که از خاک دل می کند. چقدر اینجا به آسمان نزدیکم. بوی عطر خاک باران خورده می آید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 14:0  توسط شیما   | 

دستش را محکم گرفت، دلش ریخت، حس کرد چیزی روی سرش آوار شد، باور نمی کرد، متحیر نگاهش کرد.

-         فقط یک ساعت.

-         نمی شه! باید بریم وقت تنگِ.

-         آخه من . . .

جمله اش را هنوز نبسته بود، که نشانش دادند، جامش لبریز شد. تا آمد خداحافظی کند، دید، چشم هایش را هم بسته اند، غصه اش گرفت. . .

با خودش فکر کرد، چرا اینقدر زود؟! دلش سوخت، دلش تنگ شد، برای همۀ لحظه هایی که می توانست خوب باشد و بد شده بود. دلش لک زد برای اینکه یک بار دیگر به آنهایی که دوستشان دارد، بگوید دوست داشتنش را . . .یادش آمد که چقدر دل شکسته بود! چه پنجره هایی که باز شده بود، به سویش برای اینکه آسمان را نشانش دهند، و او آنها را بسته بود. یاد روزی افتاد که تازه آمده بود، فکر می کرد، وقت بسیار است، اما تازه فهمیده بود که روزها می گذرد، بی آنکه گاه برای جبران آنچه می کنیم، حتی لحظه ای فرصتمان دهند .

اما، یاد روزهای قشنگ روی زمین بودنش هم افتاد، غروب هایی که زیر رگبار باران تا امام زاده می دوید، که شمع های نذریش را روشن کند. یاد صبحهایی که با اشتیاق به خورشید سلام می کرد، سجاده اش را می بست، نفسی عمیق می کشید. پائیزها وقتی برگها می شدند لباس زمین دلش می گرفت، از جدا شدن از عهد شکستن بدش می آمد، دلش می سوخت برای برگها که روزی نفس هدیه داده بودند، به اهل زمین و حالا آنها بی تفاوت روی قلبشان پا می گذاشتند، می شکستنشان و نمی شنیدند صدای هق هقشان را. یاد بهار ها وقتی که شاخه ها سبد های پر شکوفه می شدند، زیر نم نم باران کنار حوض آبی کوچکشان سر به سر ماهی های قرمز سفرۀ هفت سین می گذاشت، با خودش گفت:کاش یک بار دعایم وقتی که می خواندم یا مقلب الاقلوب و الابصار . . .اجابت می شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 19:40  توسط شیما   | 

پنجره را باز کن، به چشم هایم نگاه کن،خودت را ببین، از دریچۀ چشم های من، من آئینه می شوم، در برابر تو، تا ببینی هر چه چشم هایم را رخصت دیدن داده ام، همه زیبا بود و من شیفتۀ همان ها شدم. قرآن را بالا بیاور. . .

به چشم هایم نگاه کن، وقتی که اشک هایم را هدیه می دهم به تو در زلالی اش بارها وضو گرفته ام، نماز خوانده ام، دعا کرده ام، برای یا کریم های دلت، برای پرستوهای دلم.  

 از زیر قرآن می گذرم، آب را میان همان کاسه های سفالی آبی رنگ بریز،روی آب گل های پرپر شده. حالا دیگر وقت رفتن است، چیزهای با ارزشی که به سختی یافتمشان را در کوله بارم می گذارم .این می شود، سوغات این سفر، یادگاری هایی برای همیشه . . .

نمی دانم، چرا هر چه می نویسم، آن چیزی نمی شود که می خواهم .شاید برای بار دیگر قلم را ذبح کنم، در سراچۀ کلمات تا جمله ها ببارد از درد ناکی آوایش. . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 12:55  توسط شیما   | 

چرا تلخ ! شیرین، وقتی که تو می خندی .

بیا.

حالا ببین من صبورم یا او؟

بیا حالا که باید باشی، رفته ای، همیشه هر وقت که باید نبودی و طعم تنهایی چاشنی قدم هایم بود.

پنجره ها را باختم در قمار!

و می بینم که من صبورم نه او!

بیا حالا که باید ببینی چشم هایت را بسته ای ؟

طرح تابلوی عشقم، یک آبی بی انتها بود. نه خطی نه نقش دیگری .

حالا می بینم که بازی رنگ ها را بلد نبودم، بیا، حالا که باید سادگیم را ببینی، غرق رنگین کمان شده ای؟

 باز رنگ ها چشم هایت را دزدیده اند!

اینجا فریبم داده اند، عاشقانه ترین حرفها، و من . . . !

نه !

 دروغ گفتم !

 فریب نخورده ام.

 بیا حالا که باید صدایم کنی سکوت کرده ای ؟

باران، همان شعر مکرری است که خواندنش را یادم دادی .

راستی وقتی که شعر خواندم، رفته بودی؟

من مسافرم!

برایم آب و قرآن بیاور. دلم دارد می ترکد. شعرهایم را نگه دار.

باید این بار آسمان، رقص پروازم را تماشا کند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 18:50  توسط شیما   | 

آسمان ، خورشید صبح دیگری را به بالا کشید . طلیعه ای که گویی در قلب خود حادثه ای عظیم را به سوغات آورده بود .

کعبه هنوز طواف آخرین محمد به پایان نرسیده، دلتنگ شده بود .

کاروان حاجیان در راه برگشت به چشمۀ خم رسید، تا گرد بیابان از چهره بشوید. جبرائیل قدم در خلوت رسول خدا گذاشت . خدا فرمان داده بود، تا ریشه های ترد نبوّت در خاک ولایت دوانده شود، تا نهال دین استوار بماند . دستهای آخرین رسول آسمانی در دستهای عدالت گره شد و شعاع این پیوند آسمانی تا آسمان هفتم قد کشید . سرود عشق بر بالای مناره های توحید خوانده شد، و اذان نماز با نام علی به تکامل رسید . خداوند راه گمشدۀ بهشت را نمایان کرد ، و عطش در بی کران کوثر به زوال رسید . نخل های بلند عشق در قلب های آنان که علی را به واسطۀ غدیر شناختند نخلستانهای جاودانه ای شد، تا آن واقعۀ عظیم را تا همیشه تاریخ روایت کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 21:39  توسط شیما   | 

دیگر با تک ستاره اش میان آن همه ابر،شب چراغان نمی شود ، باید افول ناگزیرش را به تماشا بنشیند،تا در دردناکی سقوطش، پائیزان دیگری را نقاشی کند .

 رو به رویش شمع کوچکی سو سو می زد ، و او با آهی که تمام سلولهایش را طی کرده بود، تنهای تنها، جشن گرفت خاطره های دیروزش را!

تمام پنجره ها را شکست ،تا دیوارها را باور کند . وقتی که عشقش به تکامل رسید.

کاش یادش داده بودند به آدمها مثل عابرانی که تنها یک نگاه مهمان یکدیگرند، نگاه کند.

 آسمان در تیرگی شب مدفون می شد،  سکوت در میان همهمۀ آدمها سرک می کشید ، سجادۀ دلتنگی را گشود ، چادر نماز سپیدش را به سر کرد ، می خواست تمام مناجاتش بوی یاس و اقاقی بگیرد .

 دلش معجزه می خواست ، تا شفا بگیرد، بغض گره خورده ای که راه گلویش را سد کرده بود . . .

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 22:30  توسط شیما   |