مهمانی قلم؛
حسین قدیانی
. . . خمینی ای امام، خمینی ای امام»/ امسال زودتر بیا/ من میدانم امسال هم که بیایی/ اول میآیی به ما سر میزنی/ و بعد ای «حبلالمتین تودههای آرزومند»/ باز هم میروی بهشتزهرا(س)/ و برای شهدای راه انقلاب/ فاتحه میخوانی/ شهدایی که قرآن گفت زندهاند، شهیدان اسلاماند/ و امروز/ عدهای میخواهند/ از زندههایی که راستراست راه میروند/ شهید بسازند/ گوش من فقط «ندا»ی هل من ناصر ولایت را میشنود/ امسال زودتر بیا خمینی/ «مقدمت را اماما! شهیدان با نثار تن خود گشودند»/ بیا خمینی/ من دلم برای تو تنگ شده/ و برای «اللهاکبر»ی که «مرتضاییفر» گفت/ اماما! دیروز عدهای معدود/ پشتبام رفتند/ و اللهاکبر گفتند/ که ترجمهاش این بود/ آمریکا بزرگتر از آن است که وصف ميشود!/ امروز /اماما! /«ما نغمه اللهاکبر بر زبان داریم»/ و البته قرائتها از دین زیاد شده/ و کم مانده VOA بر «چهل حدیث» تو/ تفسیر بنویسد/ اماما! من از طرف آنها/ که عکست را پاره کردند/ معذرت میخواهم/ آنچه در موزه رفت/ «ایسم»هایی بودند که دچار «ایست» قلبی شدند/ جای تو در قلب ماست/ که بتشکن بودی/ و نترسیدی که CNN/ تو را مخالف حقوق بشر بخواند/ اماما! با وجود تو بود/ که «در زمستان بهاران آمد» / من از طرف آنها که/ به تو جام زهر دادند/ معذرت میخواهم/ اماما! امسال زودتر بیا/ «پرواز انقلاب» را جلو بینداز/ من با «بصیرت»ام/ و کام تو را شیرین خواهم کرد/ اماما! امسال زودتر بیا/ لااقل به خاطر خامنهای/ مگر نگفتی که سیدعلی/ چون خورشید میدرخشد/ اینجا اما عدهای پشتیبان آمریکا شدهاند/ و به خورشید پشت کردهاند/ و بر اصل ولایتفقیه/ شعار مرگ میدهند/ و عدهای از تو دم میزنند/ تا او را بکوبند/ و از همت حرف میزنند/ تا مرا بکوبند/ بنشین اماما! در همان صندلی معروف/ کنار مزار شهدا/ و باز هم به پشتیبانی ما/ توی دهانشان بزن/ اماما! / دولتی که تو تعیین کردی/ به پشتیبانی رای ما بود/ اما امروز/ میخواهند رای ما را به انقلاب/ به پشتوانه سفارت انگلیس/ نادیده بگیرند/ و در جاده انقلاب/ حتی از تو/ از اسلام ناب/ عبور کنند.
اماما! باز هم بیا/ امسال
زودتر بیا/ تا برایت بخوانیم/ «تو شمشیر خدا بر قلب کفار گرانجانی»/ «غریو لاتخف سر ده به گلبانگ مسلمانی»/ اماما! / «ما چون خمینی رهبری روشنزبان داریم»/ که تو گفتی
لیاقت رهبری دارد/ و ما هر وقت/ دلمان
برای تو تنگ می شود/ خامنهای را نگاه میکنیم/ «دشمن بداند ما موج خروشانیم»/ «زاییده بحریم فرزند توفانیم»/ «در سنگر اسلام بگذشته از جانیم»/ «بازو به بازو صف به صف ما آهنین
چنگیم»/ «سنگر به سنگر جان به کف
آماده جنگیم«.
«ای گذشته ز جان در ره هدف»/ «ز ما تو را درود،ز ما تو را سلام»/ «خمینی ای امام، خمینی ای امام»
حسین جان؛
ما از جام اشک سیراب می شدیم و عده ای، از مستی آواز نحس شیطان سوت و کف می زدند. ما در زیر بیرق تو نسیم حیات را حس می کردیم و عده ای، در زباله های شهر دنبال هویت گمشده خویش می گشتند. ما در خیمه ی نورانی تو درس عشق می خواندیم و عده ای در خیابانهای شهر سنگ حماقت بر سر خویش می کوبیدند. ما از نفحه ی مسیحایی تو مست بودیم و عده ای، از هیاهوی خویش دیوانه سان عربده می زدند و به قهقرا رفتن خویش را هلهله می کردند، چه عجیب مردمانی!
سوت و کف زدند تا در مقابل چشم های حیرت زده ی عالم، در آتش قهر خدا رقص تباهی کنند، و خود نمی دانند تنها خاکسترشان مانده است و دمی کوچک به بادشان می دهد.
حسین جان؛
با چشم هایی خیس اشک و دلهایی لبریز محبت بر بیرق تو بوسه می زنیم و حب تو و نایب امام زمانمان را در دل می پرورانیم تا لایق قربانگاه تو شویم.
حق ما نیست جرعه ای از کربلا ننوشیم، ایستاده ایم تا شاید ما را به
خیمه ها ببرند.
تاریخ تکرار می شود، و حب ولی خط تفکیک اهل حق از عزلت نشینان
وادی باطل خواهد بود. مانند کربلا، جمل، نهروان، آیا این حقیقت انکار پذیر
است؟!
ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم
در ره عشق جگر دارتر از صد مَردیم
هر زمان شور خمینی به سر افتد ما را
دور سیّد علی خامنه ای می گردیم
در محاق اشک پنهان کرده ام رازی که تنها تو می دانی و من. در زلال اشک وضو کرده ام، نمازی که تنها تو می دانی و من.
تطهیر شده ام و سبک. . .!
غوطه خورده ام در سراب، از جدایی تو، و رسیده ام به هیچ ! و حالا برگشته ام، نماز باران خوانده ام ، و از دل کویر بی رحم، به چشمه ی شفاف چشم های تو رسیده ام.
زانو زده ام مقابل تو، مانده ام بگویم یا نگویم، تا انفطار قلب خسته ام را تو مانع شوی. اما هر چه می خواهم بگویم، بغض، کلمات را پس می زند.
با آن چشم هایی که آشفته ام می کند نگاهم می کنی. در عمق نگاهت غرق می شوم. سر انگشتانت ابر بارانی راپس می زند. تو برای آغاز به من اعتماد داری و من برای شروع به تو تکیه کرده ام.
رنجی که سهم من بود با آمدنت به پایان رسید. و می دانی چه غوغایی از تو در من به پاست.
پس از این می خواهم از
تو بنویسم، آن قدر که کفاره ی تمام کلماتی باشد که خطا قربانی کرده ام. امروز آمده
ام تمام اسماعیل هایم را در برابرت قربانی کنم. مرا به منا ببر. دلتنگ جرعه ای
بارانم که از مسیحای چشم های تو بر من بیابان زده ببارد، تا من برای احرامی که در
کنار تو بسته ام لایق شوم. من از طواف هر چه غیر توست
بیزارم. من از هر که مرا از تو دور می کند، بیزارم. دلم آسمان می خواهد. بالهایم
را به من پس بده، قول می دهم دیگر بیراهه نروم. دستهایم را محکم بگیر، من زمین
خورده ام، لنگ می زند پای روحم. اگر شانه ات را از من بگیری، دیگر زمین خوردنم را
ایستادنی نیست. تو دیر آمدنم را ببخش تا من بخشیدن را یاد بگیرم.
خانه ات آباد، خانه ات کجاست؟
سالهاست چشم هایم تمام تابوت هایی که آورده اند، مرور کرده اند،
اما هنوز نام آشنایت را ندیده ام.
غرق شوق دیدارم.
غرق دلتنگی.
نگاه کن که سالهاست گل های شمعدانیم به پائیز می رسند، اما نشانی
از خانه ات ندارم.
هنوز هیچ کس آمدنت را خبر نیاورده!
از آن روز که در افق کوچه غروب کردی، در انتظار طلوعت، چشم دوخته ام
به امتداد آن .
هنوز در میان گلزار شهدا جای تو خالی است و من دلخوشم به همین
قبرهای کوچک.
به همین قبرهای بی نام!
به عکسی که از تو مانده!
به نامه ای که بارها و بارها خوانده ام.
قناعت عاشقانه ای کرده ام !؟ شاید آرام بگیرم.
این روزها همه جا حرف توست.
حرف پدر،
روز پدر.
و من به رسم همین چند سالی که گذشت، آمده ام کنار همرزمان تو،
با بچه هایشان.
کنار همسفرانت. سبد سبد نیلوفر و یاس آورده ام!
اما ، اما کجا بنشینم؟
من به همین قبرهای کوچک دلخوشم، بیا کنار همان قبر بی نام،زیر درخت
کاج بلندی که سایه انداخته برآن، من آنجا نشسته ام!
بیا شمع دلم را روشن کن. می دانم که می آیی.
نسیمی که عطر بهار می دهد، بوزد،
یعنی تو آمده ای،کنارم نشسته ای. . .
به چشم هایم خیره شدی تا به زبان عشق با هم بگوئیم، تو از خانۀ
بهشتیت و من از روزگار زمینیم.
ببخش اگر که ماندنم به درازا کشیده است.
قسم به حرمت اشک، دست من نبود این تردید ناگزیر.
خواستم بگویم خداحافظ، دیدم تکراری ترین حرف من و تو ست.
حتی روزهایی که می شد غرق سلام بود، باز هم خداحافظ .
گله ای نیست!
می دانم این نوشتن ها یم همه بیراهه رفتن است.
تقلایی کودکانه برای هیچ .
اما این ذره ذره دور شدن،قدم به قدم فاصله گرفتن،جان به لب می رساند .
اما نه،. . .شیرین است برتقدیری که خدا دوست دارد سر نهادن.
زیبا به پایان رسیدن. . .!
مرا آنگونه که بودم، نشناختی.
و تو را آنگونه که باید، نشناختم.
فصل کوچ رسیده است،روزهاست،می دانم،و باور کوچ دشوار می نماید.
میدانم که لبخند می زنی،وقتی حرف رفتن می زنم و باز دوباره برمیگردم،
به سرزمینی که سرزمین من نیست.
و تو سرد و گاهی کمی مهربان، نگاه عاقلانه ای به من می کنی و من خود
می دانم آنچه را باید.
این تفاهم شاعرانه ای است بر رفتن و نماندن .
حرف هایم همه تکراری است و آن که باید بشنود همیشه شنواست.
و خود گفته است که نزدیک است به ما، نزدیک تر از رگ گردن.
شانه ات را گم کرده ام!
وشاید خودم را!
روزها ست بین من تا من فاصله افتاده است.
قد بکش در حریم خلوت من.
بگذار آرامش چشم هایت دلشوره هایم را ازمن بگیرد.
راستی که چقدر تو پرستیدنی هستی و من بی وفا.
انگار دیوار کشیده اند دور تا دور وجودم، دلم نمی خواهد، کسی را
ببینم و با کسی حرف بزنم.
تنها تو به من گوش کن، که اگر تو نباشی، از این آوار از من به جا مانده
خاکستری می ماند و بس.
تو به من گوش کن، که خسته ام از این همه بیهوده گویی، بیهوده نوشتن.
بگذار باران ببارد، تا به اجابت دعایم دلخوش باشم .
می دانم روزی تمام می شود، تمام دلشوره هایم. . .!
![]()
خدا بهار هدیه می دهد به اهل زمین، حتی به آنان که چون زمستانند.
ونمی دانم ما به خدا چه هدیه می دهیم، تا به حال خوب فکر کرده اید؟!
خدایی که در آسمان و زمین هر لحظه با ماست. کنار ماست و اگر نبود،
هر آئینه بیم آن می رفت تا درعمق تنهایی سرنگون شویم وقتی کسی نه
دردمان را می فهمد، نه حرفهایمان را.
لبخند زد. خوشحال بود؟ نمی دانست!!!
قدم هایش گاهی آرام بود وگاهی تند! باران می بارید.
انعکاس تردیدش را، می شد از میان دستهایش که می لرزید،حس کرد،
و شوقی آشنا در چشم هایش، که مه آلودی جاده را رج می زد.
تنها همین یک فرصت باقی مانده بود و آن همه حرف که می خواست بگوید.
خداکندزمان تنها همین چندنفس دیگر را با او مدارا کند،تا از بهاری که تنفس
کرده بود، از باغی که تصوّر کرده بود، سخن بگوید.
دل تنگ بود و بارانی . . .!
خوشحال بود و ابری . . .!
کسی حالش را نمی فهمید، حتی او که بیشتر از همه دیده بود، نه!
می شناخت، دلهره هایش را. . .
روزها گذشته است. . .
کسی نمی داند او چه حال غریبی دارد وقتی حالا گلهای سفیدش راپژمرده
می بیند،گوشه پنجره ی اتاقش که بازهم باز می شودبه سمت آسمان.
گلهای سفید سهم دستهای خودش بود. . .

بعد از آن روز. . .
من به نماز باران تو اقتدا کردم تا چشمه ای زلال در من روئید. . .!
به تاوان آن نماز که در وادی عشق، میان آسمان چشم های تو خواندم،
تقدیر من اشک شد و آن اشک مرکب قلمی که می نویسد و در این میان
نمی دانی چگونه عروج می کنم.
فردا هم روز خداست و همیشه راه آسمان باز است . . .
